الشيخ رسول جعفريان
773
رسائل حجابيه (فارسى)
مدرسه نفرست كه عاقبتش ندامت و پشيمانى است ، گوش نكردم . عين الحيات به نزديك او رفت و او را دلدارى همى داد ، فرمود : اى خانم آفاق ! اكنون موقع ناله نيست ؛ برخيز هرچه مىگويم فراهمآور بلكه دخترت به هوش آيد . خانم آفاق گفت : زن آقا ! قربان خاك پايت شوم ، چشمم كور شود ، من پدر سوختهء خر را بگو كه در حمّام به شما مىگفتم ، شمس الشريعه و بدر الشريعه خانم را چرا به مدرسه نمىفرستى و تا كى كلّهء شما را آخوندها از خرافات پر كردهاند . ديدى چه بر سرم آمد ؟ اى كاشكى به مرگ ناگهان مىرفتم از دنيا بلكه جانم از اين رسوايى خلاص مىشد . عين الحيات گفت : حالا گذشته ؛ وقت اين حرفها نيست ؛ كاريست شده ؛ اكنون با كمال تعجيل دو مثقال شيرخشت با قدرى عرق بيدمشك و قند شربتى به قدر يك گيلاس تهيه كن و بياور . چون حاضر كردند ؛ مقدارى با قاشق چايىخورى در حلقش ريخته و مدتى او را ماليدند تا به هوش آمد . نگاهى به خود و اطراف خود به آن جماعت زنها نمود ؛ دوبارهء صيحهء زد و ثانيا بىهوش شد و آن منظره به قدرى حزنآور شد كه نماند زنى در آن خانه مگر صداى شيون و نالهء او بلند بود . عين الحيات همى زنها را ساكت مىكرد و فرمان داد تا زنها تماما از حجره بيرون روند ؛ چون حجره خلوت شد ، كمكم دختر را به هوش آوردند . بنا كرد به هاىهاى گريه كردن . عين الحيات همى دلدارى و تسليتش داد و محرمانه از دختر سؤال نمود كه حال قضيه چه بوده ؟ دختر گفت : اى خانم ! روزى آقاى مدير وارد كلاس ما گرديد براى درس دادن . چون نوبت به من رسيد ، مرا پهلوى خود روى صندلى طلبيد و يك پاى خود را بالاى زانوى من كشيد . حواس من پريشان شد . پس دست آورد و همى بيخ ران مرا فشرد و قدرى با من ملاعبه نمود ؛ در آن وقت دستور داد تا زنگ تنّفس را زدند . همهء دختران از كلاس بيرون رفتند ؛ و من چون خواستم بيرون روم ، دست مرا گرفت و به جانب خود كشيد و برد مرا در حجرهء ديگر و در حجره را بست و بالاخره مقصود خود را از من حاصل نمود ؛ و با دستمال ابريشمى خون از من كه آلوده شده بود پاك نمود و مرا به سينهء خود چسبانيد ؛ چون به حال آمدم ، سفارش زياد كرد مبادا اين راز را از پرده بيرون اندازى و به كسى بگويى و وعدههاى بىشمار و نويدهاى بسيار به من داد و پس از اين واقعه ، همه روزه رنگ من زرد و لبهاى من خشك مىگرديد . مادرم همى سؤال مىكرد و از مرض من تفتيش مىنمود و من همى كتمان مىنمودم تا اينكه مقدارى رنگ صورت من به حال آمد . باز روز ديگرى مدير با من همين معامله را تكرار نمود ، و سفارش كرد كه فردا مدرسه مىآيى ، بايد حمام به روى و لباسهاى فاخر نو خود را بپوشى ؛ زلفهاى خود را با ليوانهاى اطلس ببندى و بالاخره خود را كاملا زينت نمايى ؛ براى آنكه در مدرسه نمرهات از سايرين